پیوند نامبارک قدرت و بوروکراسی   

قدرتمندان و سرمایه داران، در دوره های مختلف تاریخی، برای حفظ تسلط خود برطبقات زیردست  ازابزارهای متفاوتی سود جسته اند.

جامعه سرمایه داری دوران مارکس، تئوریهای تسلط و استثمار کارگران توسط تکنوکرات ها و سرمایه داران را اقتضا می کرد و مارکس به همه ثابت کرد که نظام روابط سرمایه داری، دشمن مسلم کارگر است چون افزایش سود، مساوی است با کاهش قدرت کارگر، بنابراین کارگر هم با شناخت عامل بدبختی های خود،  می بایست به آگاهی رسیده و مبارزات خود را سازماندهی می کرد تا بتواند این نظام افسار گسیخته را به تعادل برساند و اما  اکنون با اذعان به ذات نابرابری جویانه روابط سرمایه داری، با توجه به نظرات برخی از نئومارکسیستها نمیتوان سرمایه داری متأخر را با تئوریهای دوران مارکس تبیین کرد زیرا در دنیای جدید، سرمایه داران، از رودررویی مستقیم با کارگر دوری کرده و روابط آنها آنقدر پیچیده شده است که کارگر توان درک دشمن مستقیم خود را ندارد زیرا بوروکراسی و مدیران تحصیلکرده رده بالا که خود به عنوان کارمندان سرمایه دار استخدام شده اند، ابزار جدید سرمایه دار برای تسلط بر کارگراند و از علوم مختلف برای حفظ محیط کار و افزایش سود سرمایه داران استفاده می کنند در نتیجه کارگر توان درک روشنی از پایگاه خود را نداشته و شرایط مبارزه را از دست میدهد، سرمایه، همه ی اینها را به خدمت خود درآورده تا با رکود مواجه نشود.

القصه در ساختارهای غیردموکراتیک و اقتدارگرا، قدرت نیز به پیروی از مرام سرمایه داری و دولتمردان نیز به تبعیت از سرمایه داران  با نفوذ خود در نظام دانشگاهی از ابزار دست و پاگیر نظام اداری  جهت تحکیم خویش سود می جوید.

در ایران نیز که نظام دانشگاهی وظیفه بسترسازی تقابل و رودررویی افکار را به عهده دارد و می بایست جهت رشد افکار و علوم، نهادی مستقل از سیاست و قدرت باشد، کرسی های قدرت تحمل رشد دیدگاه های منتقد دانشگاهی را نداشته و  به دانشگاه ها نفوذ کرده اند؛ شاهد این موضوع ، حذف دیدگاه های مخالف و محدودیت برای دستیابی دانشجویان دگراندیش(نسبت به جریان حاکم) به مراحل تحصیلی بالاتر و... است که در سال های اخیر تمامی این اتفاقات از طریق نظام اداری صورت گرفته و این افراد به پازل پیچیده بوروکراسی پرتاب شده اند و به مانند کارگران دنیای سرمایه داری متأخر امکان رودررویی مستقیم با کرسی های قدرت را از دست داده اند چون اینبار، بندها و تبصره های قانونی است که سد راه آنها شده است و دانشجو با کارمندانی روبه روست که آنها نیز همانند کارگران نظام سرمایه داری از موقعیتشان کاملا بیگانه اند. در حالی که تا قبل از این اقدامات، دانشجو توان شناخت مخالف و البته مبارزه با او را حداقل در محیط دانشگاه داشت اما اکنون دیگر قدرت، ابزاری را در دست گرفته است که دسترسی به آن برای دانشجو و استاد غیرممکن است و امنیت تحصیلی او را به مخاطره انداخته است، بنابراین به نظر می رسد قدرت به دنبال منزوی کردن فعالیت های دانشجویی(جنبش دانشجویی) از طریق نظام اداری و آموزشی است.

فرزند این پیوند نامبارک نیز، به حاشیه راندن تضارب آراء از میعادگاه اصلی شان یعنی دانشگاه و البته قشر تحصیلکرده و روشنفکر جامعه است که نتیجه ای جز عقبگرد اندیشه و پرتاب آن به پستوهای جامعه نخواهد داشت.

لینک
دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۸ - کیانا خسروی زاد

   جامعه شناسی ، نه سکولار نه اسلامی   

مدت هاست درفضای آکادمیک و غیرآکادمیک با ایده ای روبه روهستیم که علوم انسانی را به دلیل شرایط خاص بروز و ظهور آنها در جوامع مختلف بالاخص جوامع اروپایی، منشأ تشکیک و انحراف در عقاید و ارزش های کشورهای دیگر به خصوص کشورهای شرقی و البته مذهبی می داند. در چنین شرایطی طرح این ایده به تدریج موجب حذف دیدگاه های کلاسیک و پایه ای در شاخه های  علوم انسانی و سپس خود آنها به مثابه علومی هویت یافته می شود ، درنتیجه علوم انسانی رشد وپرورش نیافته ومحیط آکادمی به محیطی مرده و غیرپویا تبدیل خواهد شد وکارکرد خود را ازدست می دهد.

با توجه به این طرح موضوع ، قصد دارم دراین نوشته ، نگاهی مختصر به یکی از شاخه های علوم انسانی داشته و تأثیرچنین ایده ای را در باب هویت آن روشن کنم.

دیدگاه مذکورمدعی است جامعه شناسی به مثابه معیاری است که تحقیقات جامعه شناختی بر پایه آنها شکل می گیرد اما این قالبها بر اساس ویژگی های سکولاریسم هستند به گونه ای که می توان آن را جامعه شناسی سکولارنامید‏،البته این سخن، ادعای بزرگی است و نیاز به اثبات دارد چون زمانی که ما پسوند سکولار را به فضای جامعه شناسی اضافه کنیم‏،آن را متعلق به فضای اجتماعی وعلمی می دانیم که نه تنها برخواسته ازشرایط و تفکراتی به خصوص است بلکه تنها وابسته به همان فضای اجتماعی است درحالیکه چنین علمی نمی تواند خنثی و بدون پیشداوری باشد. هرچندهرعلمی به خصوص درحوزه علوم انسانی برخواسته از شرایط تاریخی و اجتماعی خاصی است اما این ادعا که افکارکلاسیک هاودرادامه،متفکران غربی دردوره ی زمانی خاصی حاکم برفضای تحقیقاتی آن علم باشدوتحقیقات را درسایرکشورها نیز جهت دهی کند نیاز به اثبات دارد و البته جای سوال.

اینگونه افکاردرباب هویت جامعه شناسی نشأت گرفته از اندیشه ای است که معتقد است جوامع مختلف به خصوص جامعه ایران‏ با استفاده ازمعیارهای موجود در فضای جامعه شناسی‏، ارزشها‏،سنت وفرهنگی که درجامعه جاری است ویا فرهنگ مطلوب جامعه را زیرسوال می برد و نظریات جامعه شناسی بامعیارهای موجودبا فضای جوامعی چون ایران سنخیتی نداشته و درمواقعی سرناسازگاری دارد.

بنابراین با چنین ایده ای است که نیاز به جایگزینی نگاهی درعلم جامعه شناسی احساس می شود که جایگزین نگاه مذکور و معیارهای آن باشد تا با جامعه مطلوب و نه موجود همخوانی داشته باشد، درواقع چنین علمی در راه توجیح و آسیب شناسی سوژه برمی آید نه شناخت آن.

به نظر می رسد چنین افکاری علم را بازیچه ایدئولوژی می کند ایدئولوژی که نه تنها در فضای سیاسی- اجتماعی موجب محافظه کاری می شود بلکه محیط علم را هم به سمت محافظه کاری سوق خواهد داد زیرا زمانی که ما ازجامعه شناسی اسلامی نام بردیم ، فضای علم و دانش را محدود به افکار و ایدئولوژی خواهیم کرد و دراین شرایط واقعیات جامعه را نادیده انگاشته و از ابتدا با ارزش انگاری وارد جامعه می شویم و قربانی چنین برداشت هایی پدیده های اجتماعی خواهند بود زیرا در قالب هایی ریخته شده و قضاوت میشوند ، درحالی که در راه خلوص علم باید ان را ازپسوندهای این چنینی بری دانست وتلاش کرد که آن را از وابستگی های اعتقادی منفک کرد زیرا در این صورت خود علم جامعه شناسی سوژه ی نگاهی ایدئولوژیک و یا مذهب شده و توسط این منابع توصیف می شود.

شاید عاملی که منجر به بروز چنین ایده هایی چون ایده سکولار بودن فضای کنونی علم جامعه شناسی شده است تفاوت روش شناسی و روند تولید علم درآکادمی های غربی نسبت به دانشگاه های داخلی باشد زیرا ما در فضای این علم با نظریات متفاوتی رو به روهستیم که بیشتر اوقات در حال آزمایش آنها و بهره برداری از آنها می باشیم و البته این شیوه هم تا حد زیادی تحت تأثیر روش شناسی موجود در دانشگاه های داخلی است زیرا بیشترین شیوه ای که بر آنها تأکید می شود نگاه نظریه آزمایی است و این نگاه نظریاتی چون جامعه شناسی اسلامی را هم برمی تابد ‏، درحالی که فضای جامعه شناسی  درآکادمی های غربی به دلیل نگاه نظریه سازی و تمرکز بر واقعیات و تحولات اجتماعی جامعه ‏،fact را که جامعه شناسان کلاسیک هم بسیار بر آن تأکید دارند قربانی نظریات برخواسته از سایرموقعیت های اجتماعی نمی کنند(به دیگر معنی نظریه و تئوری را بر سوژه اجتماعی تحمیل نمی کنند) بلکه در کنار تحقیقات اینچنینی دست به ابتکار عمل زده و در فضای علمی خود منجر به نظریه پردازی های بومی می شوند.

مدعیان سکولاربودن جامعه شناسی حتی اگرمچ جامعه شناسی و تحقیقات راهم به موقع گرفته باشند به نظرمی آید راه فرارازاین بن بست های تحقیقاتی و کاربردی‏ رااشتباه برگزیده اند زیرامحافظه کاری درعلم و روش شناسی و رویکرد آکادمی علوم اجتماعی به واقعیات جامعه است که نیازبه اصلاح دارد‏ رویکردی که موجب می شودفضای اجتماعی- سیاسی برآمده ازتحقیقات آکادمی های غربی ، حاکم بر تحقیقات موجود دردانشگاه های سایر کشورها شده وآنگاه محققان داخلی را با تناقضات فکری واعتقادی مواجه سازد.

 جای بحث است که ادعای سکولار بودن جامعه شناسی صحیح است و اگر چنین است آیا راه برون رفت از آسیب های این نگاه توسل به آمیختن علم با مذهب و ایدئولوژی و جلوگیری از رشد سایر گرایش های وابسته به آن خواهد بود؟

قبل از پرورش علومی چون جامعه شناسی اسلامی به نظر می رسد بهتر باشد به مباحث روش شناسی رشته جامعه شناسی  توجه شود به خصوص جایگاه نظریه در روش زیرا در صورت کاربرد نظری برخواسته از جوامع غربی درروش شناسی آکادمی های دیگر، می شودتوقع داشت که تحقیقات انجام شده بافضای جامعه ی مقصد در تناقض باشد و البته این تناقض محسوس نیزخود جای سؤال دارد که چگونه می شود که فضای علمی دانشگاه علوم اجتماعی اینچنین تحت تأثیرنتایج تحقیقاتی و نظریه پردازی های آکادمی های غربی قرار گرفته و جامعه فضای علمی و شیوه های مدیریتی خرد و کلان خود را به نقد می کشد و ترس ازسکولارشدن را در دل مسئولان می اندازد ، آیا به واقع پاسخ این نقدها بازگشت به عقب ومحافظه کاری درعلم است؟

به نظرمیرسد بهتراین باشد که قبل ازهرگونه قضاوت نیم نگاهی به فرآیند تحول رویکردهای موجود در جامعه شناسی بیاندازیم.

علم جامعه شناسی را میتوان ازمنظرتاریخی به سه دوره تقسیم کرد ، کلاسیک ها که به خصوص در نظرات افرادی چون دورکیم ، کنت وحتی مارکس شاهد نگاه پیامبر گونه ای هستیم و تلاش درتغییروضعیت موجود و نگاه مسئله مدارکه جامعه شناس به نوعی مصلح اجتماعی است و در پی اصلاح مشکلات و مسائل موجود است ، البته درسالهای بعداین نگاه مورد نقد قرار گرفته و نگاه علمی که دیگرداعیه تغییروپیش بینی روند جامعه را نداشت ، جایگزین آن می شود و هم اکنون بعد ازنقد دو دیدگاه قبلی ، جامعه شناسی تنها در پی شناخت است. البته نمی توان از مرگ رویکرد های قبلی سخن گفت اما در حال حاضر، این پارادایم برفضای علمی ، حاکم است درعین حال که درهرجایی میتوانیم شاهد هریک ازاین رویکردها وبه دنبال آنها ، روش های مربوطه باشیم اما نقدهای وارده بر رویکردهای اولیه به دلیل نگاه محافظه کارانه آنها و پاسخ های یک جانبه و کاملا یک طرفه در مقابل مسائل اجتماعی پیچیده ، نقدهایی بسیار جدی هستند و نشان میدهد که روند علمی وعالمان علوم اجتماعی ازچنین رویکردهایی دربسیاری ازمواقع پاسخ مثبت نگرفته وتاحد زیادی از ادعای مصلحانه خود کوتاه آمده اند،حال به نظرنمی رسدبازگشتهای این چنینی به رویکردهای گذشته و دیدگاههای آسیب شناسانه ومسئله مداربتواندگره ازمشکلات جامعه،جامعه شناسی ودانشجویان این رشته باز کند.

قبل از هرگونه نگاه ارزشی و قضاوت در باب واقعیات جامعه ، می بایست آنها را بدون هیچ پیش زمینه ای شناخت وسپس دست به قضاوت محتاطانه ای زد ، جامعه شناسی دررویکردسوم ، به راحتی به خود اجازه قضاوت و داوری در باب واقعیات را نمی دهد به خصوص همانطور که اشاره شد این گونه برداشتها از یک علم , بارها مورد نقد قرار گرفته است که مهمترین آن موجب تغییر نگاه پیامبرگونه جامعه شناسان اولیه به نگاه کنجکاوانه و واقع گرایانه بوده است.

 نمی توان این موضع را انکار کرد که علوم اجتماعی ، شامل یک علم به خصوص با قوانین کاملا قطعی و روشن نیست بلکه می بایست با توجه به واقعیات فضای مورد بررسی و پدیده های موجود ، اشکال متفاوتی به خود بگیرد ، زیرافضاهای اجتماعی کاملا با هم متفاوت اند ونمی توان برای تمام دنیا بدون درنظر گرفتن واقعیات ، یک نسخه پیچید ویا ازیک سری نظریات ، مفاهیم و روشهای خاص استفاده کرد اما نباید این نکته راهم فراموش کنیم که جامعه شناسی به دنبال شناخت واقعیات است وملاک تقسیم بندی آنهم می بایست ، پدیده های موجود باشند زیرا اگرقرارباشد با هرملاکی چون قومیت ، نژاد ، مذهب و... آن را خرد کنیم و به دنبال بومی کردن باشیم ، دیگرچیزی ازعلمی به نام جامعه شناسی باقی نخواهد ماند ، زیرادرآنصورت هر متغیر اجتماعی چون موارد مذکورمی تواند این علم را درخود محصورکند.

درباب دین ومذهب هم وظیفه جامعه شناس شناخت نهاد دین درعرصه جامعه است و نه آسیب شناسی دینی و اصلاح دینِ جامعه که نهاد دین و دیگرارگان ها و نهادهای اجتماعی درکنارعلوم اسلامی و دینی , کارکردی جز این ندارند و اگر قراربرشکل گیری چنین رشته هایی(جامعه شناسی اسلامی) باشد به مرور پدیده هایی چون دین به مثابه پدیده ی اجتماعی دیده نخواهند شد بلکه جامعه شناسی هم به قرائتی جدید ازدین مبدل می شود.

این گونه مباحث برآمده ازدغدغه های دینی موجود درجامعه وحاکمیت است که به علم تنها ازدیدگاه آسیب شناسی نگاه می کنند وقصد دارند آن را ابزاری جهت اثبات ادعاهای خود درباب واقعیات جامعه کرده و سپس به اصلاحات دست بزنند‏. حامیان چنین نظراتی تلاش خودرادرفضای آکادمیک جهت حفظ ارزشها‏ ، سنت و فرهنگی خواهند کرد که به نظر ایشان با حضور جامعه شناسی سکولار!! به خطر افتاده است و جامعه را به سمت سکولار شدن پیش خواهد برد.

به نظرمیرسد علمی چون جامعه شناسی درچنین فضایی ازایدئولوژی ها وسیاست ها درامان نیست بنابراین ازساحت شناختی خود دورمی شود و همزمانی  خواسته یا ناخواسته این تغییرات در فضای علوم انسانی با تغییرات رویکردهای سیاسی ، این سؤال را ایجاد خواهد کردکه جامعه شناسی ، تاچه حدوابسته به عوامل خارجی وغیرآکادمیکی چون تغییرمدیریت ها ، سیاست های اجرایی وزارت علوم ، سیاست های فردی برخی اساتیدوسمتها وحتی تغییردولت هاست که در طول چند سال گذشته باتغییرمدیریت هاشاهدحاکم شدن نگاه های مختلفی چون مباحث دموکراسی ، پست مدرنیسم ، اسلامی کردن و ازاین قبیل نگاه ها در فضای آکادمی هستیم؟

سؤال دیگراینکه آیا باید دلیل تزلزل دینی و تشکیک درارزش هاوعقاید در میان مخاطبان علومی چون جامعه شناسی  را تنها به خاطر رشد این علم دانست و یا ضعف کارکردی نهادهای دینی؟

وسؤال آخراینجاست که وظیفه هیأت علمی واساتیدودانشجویان این رشته درصیانت ازیک علم چیست؟

 

لینک
دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۸ - کیانا خسروی زاد