درد مشترک   

مخوان ای کولی پاییز!

سرود سرد غمگینت

                              - در این بغض کبود شام-

خروش خسته‌ی آه مرا ماند

به تصویر کبود جنگل سبز امید من

                                         که می‌سوزد چنین ناکام

 

مخوان ای کولی پاییز!

غریو شیونت ای نوحه‌خوان دوره‌گرد کوچه‌های باغ

به سوگ برگ‌ریز نابه‌هنگام کدامین سبز امید است؟

در این پاییز- در پاییز ماه و سال-

در این پرپر هزاران باغ

در این هنگامه‌ی افشاندن پیوندها

                                       از بیم تاوان گران‌باری

ترا پروای بیجای کدامین طره‌ی بید است؟

 

مخوان ای کولی پاییز!

مگر آداب سوگ و سوگواری را نمی‌دانی؟

و یا بر جنگل من،

                      - آن برافرازنده قامت،

                                                آن امید سبز،

که آن‌سان سوخت

 ناگاهان

              درون دوزخ مرداد-

                                         می‌گریی؟

مخوان ای کولی پاییز!...

 

شعری از م.آزرم

 

 

لینک
جمعه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٩ - کیانا خسروی زاد

   به جرم مضنونیت   

"به جرم مضنونیَت"

این جرم کسی است که سالها تنها به دلیل مضنون بودن, محکوم به اعمالی انجام نشده بود و حتی بنابر قانونی نانوشته, مجازات شد و اکنون دیگر نیست. این سرنوشت آن کسی است که در پس جرمی به نام مضنونیَت می توان یافت. و اکنون هستند اقلیَتی که دردمندانه ننگ سنگین مضنونیَت را به دوش می کشند, و هر لحظه منتظر محکومیت های غیررسمی و البته اجرای قوانین نانوشته همراه با خشونتی عریان هستند. شاید درگذشته ای نه چندان دور این اقلیت زیر بار سنگین اکثریت رسمی, نادیده انگاشته می شد, اما کنون تجارب چند ماهه مشترکمان, به ما نشان داد حتی ممکن است اکثریت هم در فضای رسمی حاکم, تجربه ای همانند اقلیتی دردمند و حذف شده داشته باشند.

همه ما قربانی نگاه حذف از نوع مفهوم فوکویی آن هستیم. جامعه ای که به تدریج تعداد اقلیت هایش افزایش می یابد و سپس نگاه رسمی برای بقا مجبور به حذف آن اقلیت ها و به نوعی پرتاب آنها به فضاهای تاریک غیررسمی می شود, همچون سرنوشت افراد پرت شده به تیمارستان ها, زندان ها و... در تاریخ جامعه مدرن که برای پیشرفت, افراد غیراستاندارد جامعه را از نگاه ها باید دور می کرد.

در این چندماهه, بسیاری دیگر از افراد جامعه نیز به اقلیت ها پیوسته و تجربه حذف و یا ترس از حذف شدن را تا پایان عمر با خود دارند و این اتفاق به تاریخ پیوست.

همه آنها و همه ما تنها به جرم مضنون بودن محکوم به نبودن هستیم, زیرا نگاه رسمی از ترس آنکه مبادا روزی این افراد, مرتکب جرمی شوند و یا برای بقای دیگران خطری داشته باشند, خود مجبور به ترساندن می شوند و در واقع ترس, ترس می آفریند. در این بازی آن کسی می ماند که زور بیشتری دارد, هرچند این اقلیت هیچ گاه در پی حذف دیگری نیست و همیشه از خشونت در هر شکل آن دوری می جوید و تنها در پی بیان خویشتن است.  به هرحال, این روزها با این مفاهیم بیشتر آشنا شدیم, با کسانی که به جرم مضنونیَت, تو را تحقیر کرده و براساس همان جرم, متهم ات می کنند و برایت کیفرخواست و سپس حکمی قطعی صادر می کنند, چرا چون این گونه فرض می کنند که اگر این مضنون در شرایط خاصی قرارگیرد, احتمال دارد بخواهد جرمی را مرتکب شود. در این چند ماهه, کم ندیدیم خشونت های خیابانی را که زائیده توهم جرم و مجرم بود, تو را می ترساند تا مبادا فکر کاری به سرت بزند.!

حال نمی دانم که این ترساندن ها آیا به واقع ترسی از حذف شدن را در ذهن هایمان آفریده تا تمام سعی خود را برای حذف نشدن و ماندن در اکثریتی مطلق! بکنیم و یا شجاعتی را در ما آفریده تا خود را به اقلیتی جدید و جدا از آن اکثریت تبدیل کرده و در پی بیان خویشتن باشیم.

 

لینک
چهارشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٩ - کیانا خسروی زاد