سايه شؤم مرگ

سايه شؤم مرگ تاريخِ 'فقدان ها و از دست دادن ها'ي او تاريخ تلخ ايرانِ من است. بخشي است از روزمره سياهِ مردمان وطنم. آن مرد داغدارِ است و هميشه داغ ديده، قصه امروز ما داغ دل اوست. نوجوان بود كه برادر تني اش تنها ١ سال فاصله سني داشتند، مريض شد و درماني نبود تا برادر را هم بازي كودكي اش را، هم درد مشترك اش را نجات دهد. او رفت و آن مرد داغدار شد... چند سال بعد برادر ديگرش، در جنگ شيميايي شد و وقتي برگشت داغدار دوستان شهيدش بود و خسته، آن روزها اعتياد فضاي جامعه را پر كرده بود و او از بس خسته بود و هيچ كمك روحي نداشت، گرفتار شد. تلاش ها براي نجاتش بي فايده ماند و او هم روي تخت بيمارستان همانند قهرماني فراموش شده رفت و آن مرد باز هم داغ ديد. اشك هايش نجيبانه صورت مردانه اش را پر كرد. چندي بعد، اعتياد غوغا مي كرد و انگار سود اين شرايط مي ارزيد براي آنها كه مشغول غارت وطن بودند، برادر كوچك ديگرش هم گرفتار شد و در يك روز سرد زمستاني در تنهايي، او هم رفت... و داغي دگر را بر جان خسته ي مرد گذاشت... اما نه داغ هاي او را پاياني است و نه داغ هاي ايرانم، اين بار پدر، هم آنكه مردانگي را به او آموخت، نجابت و سادگي را فرايش داد، با تني سالم و ورزشكار به ناگاه در چشم به هم زدني آب شد، سرطان افتاد به جانش و آبش كرد اما از دست مرد كاري برنمي آمد، سال ها تلاش، سالها عرق ريختن، كشاورزي، رانندگي در بيابان از او اسطوره اي ساخته بود اما او هم سخت رفت، به مانند ديگران داغ گذاشت و رفت... آن مرد هنوز اميد دارد، هنوز اميد مي دهد هنوز به كودكان جامانده جان مي دهد اما اين بار داغي ديگر، رفيق اش، يار غارش، وايِ بر من كه اين دنيا چه ها بر سرش آورده و او هم چنان طاقت مي آورد. خيلي سخت است در روزنامه بخواني كه رفيقِ جان ات را پسرش با اسلحه از پشت كشته باشد نه؟ برايش با احترام چايي مي آورد، زودتر از او در زورخونه محله تنك مي پوشيد و به احترام اش مي ايستاد، آخ كه دلِ مرد به اندازه تمام وطنِ من داغ ديده و خاكِ ايرانم پر شده از جوانان پرپر شده... نقطه مشترك تمام اين غم ها، دلِ وابسته آن مرد است و خاكي كه كسي نيست تا قدر آن را بداند، زالوها چه گرسنه مي مكند خونِ بي گناهانِ را، چه داغ ها مي ماند بر دل...

/ 1 نظر / 36 بازدید
adreknihb

سلام کیاناجان من حمیده ام منو یادت میاد این ایمیلمه برام پیغام بذارbandarchy63@gmail.com